برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تویی كه وجودم بی ارزشم را محو وجود نازنین خود كردی...
برای تویی كه هر لحضه دوری ات برایم مثل یك قرن است....
برای تویی كه ســـكـــوتــــت سخت ترین شكنجه من است....
برای تویی كه قــــــــــــلــــــــــــــبـــــــــت پـــــــــــــاك است...
برای تویی كه در عشق، قـــــــــــلــــــبــــــــت چه بی باك است...
برای تویی كه عـــــــــــشـــــــــــــقــــــــــــــــت معنای بودنم است...
برای تویی كه غـــــــــــــــمـــــــــــــــهـــــــایــت معنای سوختنم است...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 19:40  توسط همه عاشقا
|

میگن چرا اینقدر به فکرشی؟
سكوت میكنم
میگن چرا میذاری هركاری دلش میخواد بكنه؟
سكوت میكنم
میگن چراوقتی از پیشت میره ناراحت میشی؟
سكوت میكنم
میگن چرا اگه بهت توجه نكنه ازش دلخور میشی؟
سكوت میكنم
میگن چرا وقتی میره با یكی دیگه اشك میریزی؟
سكوت میكنم
میگن چرا تموم لحظاتتو درحسرت با اون بودن خراب میكنی؟
سكوت میكنم
میگن چرا همش به یاد خاطرات گذشته با اون غصه میخوری؟
سكوت میكنم
میگن چرا همه كاراشو زیر نظر داری؟
سكوت میكنم
میگن چرا ازهمه بریدی و چسبیدی به كسی كه واست از یه نفر نمیگذره؟
سكوت میكنم
میگن چرا حاضر نیستی به اون بگی كه همیشه دلتو شكسته؟
سكوت میكنم
میگن چرا واسش هر كاری میكنی در حالی كه میدونی دوستت نداره؟
سكوت میكنم
میگن چرا در برابر توهین و مسخره كردنش سكوت میكنی؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
و من با تمام وجود فــــریاد میزنم: چون
دوستش دارم

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 13:15  توسط همه عاشقا
|
آسمانِ تیره ، در بُهتِ مه آلودِ سحرگاهان
پلك از هم می گشود و دیده وا می كرد
سرخگون خورشید تابان را
گوئی از اعماق ناپیدا صدا می كرد ؛
یا كه او شاید، رد پای اشك را ،
نا باور و مبهوت
بر رُخِ زرد و نحیف من نگا می كرد .
من روان در شطّ پرآشوب این هجران اندُه بار
آسمان غرقِ رُخِ تابانِ افسونبار.
آه، گوئی ما، درآغاز جهان بودیم !
در بهشت بیكران بودیم !
ما،
من و این نیلگون پهنای پنهان ؛
تشنه دیدار
چشم و دل ، در تابش آن تابناك بی كران بودیم !
منتظر بر تابش خورشید جانبخش جهان بودیم !
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 17:28  توسط همه عاشقا
|
تبسم نقش نیرنگه، من ازشب شاکیام ای یار
طلوعم رو تماشـــا کن، منو دست غزل بســـپار
منو پاکیزه کن از خواب، از این لکنـت، از این تکرار
رهـــــا کن آرزوها رو، از ایـــن زنــــدان بــیدیـوار
چه نابـــاور، چه دردآور، سکوتـــم بینـهایـت شد
چه غمــگینــانه عشق ما، دچار رنــگ عادت شد
امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده
تو صبــح دلآرایـــــی من شـام دل آزرده
امشب به تو رو کردم ای خاطرهی جاری
تو هقهق دریــاوار من شبـــنم بیـداری
من از بند نفس جستم، حسابم با خودم پاکه
میون گود فریــادم، سکوتـــم گــرده بر خــاکه
یه زخــم تـازه کــــم دارم، برای بــاور پایـــیــز
خرابــــم کن که دلگیرم، از این آبادی پرهیــز
منو تا گریــه راهی کن، حریص امن آغوشـــم
منو بشـناس که از یاد همه دنیـا فراموشــــم
امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده
تو صبــح دلآرایـــــی من شـام دل آزرده
امشب به تو رو کردم ای خاطرهی جاری
تو هقهق دریــاوار من شبـــنم بیـداری

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 18:0  توسط همه عاشقا
|

هنگام رفتن است
چشمانم را بستم و برگشتم
نمیخواستم رفتنت را ببینم
هرگز باور نمیكنم
كه روزی چنین مرا ترك كنی
افسوس كه صدای قدمهایت
با تپش های قلبم یكی ست
پس منم همچنان میخواهمت
هر چند كه رفتی
اما هنوزهم عاشقانه میسرایمت.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 17:57  توسط همه عاشقا
|
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی
عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی .
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی.
و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.
چگونه فراموش کنم تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم.که خدایا پس کی او را خواهم یافت.
چگونه فراموشت کنم تو را که هم زمان با تولدت در قبلم همه را فراموش کردم.
برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می بخشم.فکرم را نیز به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که مپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند
چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد پیشتر ها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم وسبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم.دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر کلمات را در میان هم قسمت کنیم
پ.ن:ستاره

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 13:34  توسط همه عاشقا
|
نگاهت شاید از دور دست مرا می نگرد.
احساس می کنم زمان لمس تپش ثانیه های حیات که بی شک به زودی به انتها خواهد رسید .متوقف خواهد شد
چشمان منتظر من در انتظار نگاهت تا به کی خواهد ماند؟آیا در این خاموشیصدا آن نگاه مرا فریاد خواهد زد؟
من همیشه در وسعت دشت زندگیم در اوج بودن به مرگ زودرس خویش اندیشیده ام.
همیشه فکر می کنم چگونه در سکوت صدا می روید؟
احساس می کنم باید فرو ریخت باید بر شکاف بی محور خویش قالب گشت باید به مرگ رضایت داد.
من تنها تو را دریافتم .بی تردید می توان باور کرد در فاصله رخوتناک میان زندگی و مرگ حتی درون تابوتی غنوده بر شب روح تو را عاقبت فتح خواهم کرد
من گل های رازقی را از حریم تنگ گلدان و ماهیان را از تور ماهیگیران و هزاران دست عاشق را از رنج ناکامی نجات خواهم داد.من دشت زندگیم را بی صدا تا مرز آخرین خزان طی خواهم کرد.من با نگاهی تهی از فریاد آرام مردن را بر کالبد بی حوصله خویش جاری خواهم ساخت.

پ.ن:ستاره
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 13:20  توسط همه عاشقا
|
چقدر اروم بود اروم تر از اونی که فکرش رو می کردم بی هیچ بهونه گرفت تو بغلم خوابید ..
حتی از این وجود سردمم شکایت نکرد انگار اونقدر خسته بود که اصلا متوجه گذر زمان نبود به محض اینکه موهاشو ناز کردم خوابید ..
دلم براش می سوخت .نمی دونم چرا اما حس کردم خیلی داغون تر از اونه که بخواد برام توضیح بده .
داشتم به تک تک اعضا ی صورتش دقت می کردم که یه هو چشماشو باز کرد تا اومدم ازش بپرسم محکم بغلم کرد و زد زیر گریه ..
گیج و مبهوط که دلیلش رو بپرسم یا نه ...زیر لب گفت :((منو ببخش)).
-----------------------------------------------------------------------------
پ.ن:my30
+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 15:24  توسط همه عاشقا
|
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
زندگی
چون قفسی است
قفسی تنگ
پراز تنهایی
و چه خوب است
لحظه ی غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز............
مسعود
+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 14:49  توسط همه عاشقا
|

از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم
ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن
بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام
بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم
من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است
زندگی یعنی عشق
+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 18:55  توسط همه عاشقا
|